حكيم ابوالقاسم فردوسى

40

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

هنگام كه جاى درختى را مىكندند تا بيژن را در آنجا به دار آويزند ، از بخت نيك ، پيران از دور پديدار شد . چون پيران ويسه بدانجا رسيد ، سراسر راه را پر از تركان كمربسته يافت و دار بلندى ديد كه بر پا كرده و كمند پيچانى از آن فروهشته بودند . پس به آن تورانيان گفت : اين دار چيست و از براى چه كسى در پيش كاخ شاه ، دار به پا كرده‌ايد ؟ گرسيوز به دو گفت : اين بيژن - بدترين دشمن شاه - است . پيران كه چنين شنيد ، اسپ خود را براند و به پيش بيژن آمد . او را جگر خسته و برهنه‌تن ديد كه دستانش را از پشت چون سنگ بسته بودند و دهانش خشك بود و آب و رنگ از رويش برفته بود . از او پرسيد : چگونه به اينجا آمدى ؟ همانا كه از براى جنگ و خونريزى بيآمده‌اى . بيژن همهء داستان را و اين كه چگونه از بدخواهى ، اين بد به او رسيد ، به پيران بگفت . پيران ويسه بر او بخشايش آورد و اشك از ديدگان بباريد . آنگاه بفرمود تا چندى درنگ كنند و او را به دار نيآورند و ايشان را گفت : بيژن را همينجا نگاه داريد تا به پيش شاه بروم و راه نيك اخترى را به دو بنمايم . پس پيران ويسه اسپ براند و به پيش شاه توران شتافت و پرستارفش و دستها را به كش كرده ، به درون كاخ و نزد افراسياب رفت . آنگاه تا نزديك تخت شاه پياده دويد و سخت بر او آفرين بكرد و همچنان به مانند دستورى راهنما و پاكيزه در پيش شاه زانو بزد . افراسياب شاه دانست كه پيران آزاده خوى آرزويى دارد كه اين چنين زانو زده است . پس بخنديد و گفت : برگوى كه چه مىخواهى ؟ بدان كه آبروى تو نزد من بسيار است . اگر زر يا گوهر و يا پادشاهى و سپاهم را هم مى خواهى ، من گنج خويش را از تو دريغ ندارم . پس چرا اين همه خود را رنجه مىدارى ؟ چون پيران شاهدوست ، آن سخنان افراسياب را بشنيد ، زمين را ببوسيد و بايستاد و گفت : جاويد بر تخت شاهى بمانى و بخت ، جز بر تخت تو نيآيد . همانا كه شاهان گيتى تو را ستايش مىكنند و خورشيد تابان نيز تو را نيايش مىكند . من هر آنچه كه بخواهم ، از مردان و گنج و نيرو ، به بخت تو دارم . پس بدان كه نياز من از براى خودم نيست و هيچيك از كهتران تو تهيدست نباشند . من از پادشاهى توست كه آبادم و از بزرگان